خبرگزاری کرمان امین
پایگاه خبری اجتماعی و فرهنگی

“هیچ‌چیزی” بالاتر از متوسط نیست.

کرمان امین-محسن قائمی؛ “هیچ” به کارگردانی میلاد حسینی‌نسب اجرای خود را در کرمان، سالن تئاتر شهر آغاز کرده و گویا خوشبختانه در شب‌های ابتدایی، استقبال قابل توجهی از اثر شده است.
بنابر اطلاعات مندرج در بروشور، این نمایش براساس نمایشنامه “سوءتفاهم” اثر مشهور “آلبر کامو” شکل گرفته. از نظر من چند نکته درباره این نمایش قابل تامل است که در ذیل به آن پرداخته‌ام:
۱. اساسا “سوءتفاهم” یک اثر فلسفی است؛ یعنی درام در خدمت القای مفهومی عمیقا فلسفی به کار رفته است و چه بسا همین نکته، جذابیت نمایشی اثر را تحت شعاع قرار داده و اجرای آن، نیاز به بازنگری در متن و تمهیدات خاص اجرایی دارد. به اعتقاد من، این هر دو در “هیچ” ناقص رخ داده بود. بازنگری در متن بیشتر باعث کم‌رمق شدن بُعد فلسفی شده بود. فلسفه عمیق “سوءتفاهم” در “هیچ” تنزل پیدا می‌کند و تلاش حسینی برای تقویت آن در اضافه کردن المان “آیینه”، “ساعت”، “کلاف‌ها” و موسیقی نتیجه عکس می‌دهد، بدین شرح که “آیینه” نمادپردازیِ خارج از فرمی است. در واقع چینش‌های دیگر نمایش (از قبیل طراحی صحنه، لباس، گریم، بازنویسی دیالوگ‌ها) همگی رئالیستی و در خدمت روایت هستند و تمهیدِ آیینه و تاکید بر آن با چرخش دائمش، هیچ کمکی به فضا و فلسفه کلی نمی‌کند.
این چنین است مسئله موسیقی، موسیقی در اجرا بسیار خوب است اما نه محتوای آن، نه طراحی لباس‌های موزیسین‌ها، نه آن ارابه مرگ و نه آن تلاش سوررئالیسیتی مبنی بر شنیدن موسیقی به وسیله مارتا، هیچ‌کدام در راستای اهداف کار نیستند. نمادهایی تحمیل‌شده‌اند که دائم از سوی کلیت اثر به بیرون پرتاب می‌شوند‌. تلاش قابل ستایش موزیسین‌ها در کیفیت خوب اجرا نیز کمکی به جبران این نقص حیاتی نمی‌کند. از همه بدتر ماجرای کلاف‌های نخ است، تلاشی مذبوحانه برای دوختنِ جریان موسیقی به کلیت اثر، که قطعا ناکام می‌ماند.
ماجرای ساعت، علی‌رغم آن‌چه در ابتدای کار به نظر می‌رسد هیچ بار فلسفی به دوش نمی‌کشد، تنها تاکید غیرلازمی است برای درک بیشتر زمان از سوی مخاطب که به “شیرفهم کردن” بیشتر شبیه است تا “کمک کردن”. گویی حسینی به درک مخاطبش اطمینان نداشته است.
۲. بازی‌های “هیچ” در بهترین حالت، متوسط هستند و این به استعداد و تلاش بازیگران برنمی‌گردد، بلکه به عدم هدایت و انتخاب صحیح کارگردان مربوط است، تلاش بازیگر نقش مادر، منجر به ارائه‌ تیپ کلیشه‌ای و کهنه “پیرزن” شده، البته هوشمندی و تمرکز بازیگر که منجر به رعایت ریزه‌کاری‌های این تیپ در تمام طول نمایش شده بود، تماشاچی را راضی می‌کرد اما بهتر بود کارگردان به این ارائه بازیگر قناعت نمی‌کرد و با کمک هم به شخصیتی کامل‌تر از این نقش می‌رسیدند، شخصیت مارتا بسیار کامل طراحی شده بود که می‌توانست چندین پله کیفیت اجرا را ارتقا دهد؛ اما در اجرا، علی‌رغم تلاش بازیگر، به یک نقش‌آفرینی معمولی منتج شده‌بود. مارتا از آن نقش‌هایی بود که اگر بازیگر بااستعدادش، هدایتِ صحیح شده بود، اصطلاحا روی صحنه خدایی می‌کرد، حیف که نشد.
۳. مهم‌ترین مسئله در اجرای اثر، کمیت و کیفیت پایین تمهیدات اجرایی و بصری نمایش است‌. خلاصه‌اش این می‌شود که اگر شما اول تا آخر اجرا را با چشمان بسته بگذارنید، هشتاد درصد همه کار را درک خواهید کرد. یعنی هم روایت، هم فلسفه (متاسفانه کم‌رنگ شده) پشت کار و حتی پردازش شخصیت‌ها، بیش‌تر از همه‌چیز، در دیالوگ‌ها و نحوه ادای آن‌ها خلاصه شده بود و مخاطب در اجرا بیش‌تر از چشمی تیزبین، به گوشی شنوا نیاز داشت.
۴. نهایتا به نظر من، “هیچ” اجرایی پرطمطراق اما متوسط است، طراحی‌ها به ویژه در صحنه و لباس، اجرای موسیقی (و نه چرایی آن) و تلاش دو بازیگر مادر و مارتا، از نکات مثبت آن هستند و تنزل فلسفه نمایشنامه “سوءتفاهم” در جریان بازنگری، و بی‌چیزی در تمهیدات اجرایی آن، کاستی‌های مهم آن هستند.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.